
جلوه جواهری - روز از بازداشت كاوه مظفري و برخي از فعالان كارگري مي گذرد و من به اين مي انديشم كه در تمام اين مدت به چه بهانه اي توانسته اند او را در بازداشت نگاه دارند.
سال هاست كه فعالان حقوق زنان در پي تغيير قوانين هستند. سال هاست آرمان برابري در قلبمان ريشه گرفته و تصوير جهاني برابر و عادلانه در سرداريم. سال هاست اين انديشه همه زندگي تك تك كساني شده كه بارها و بارها به زندان رفته اند و هم چنان روياي برابري در ذهنشان پررنگ و پرنگ تر مي شود و سالهاست كه براي رسيدن به اين رويا لحظه اي دست از عمل خود بر نمي دارند.
چند بار به بهانه هاي ديگر به پاي ميز محاكمه كشاندينمان. يادتان مي آيد با شما هستم كه به نام قانون بي قانوني را ترويج مي كنيد. يادتان مي آيد كه در همان روزهاي آغاز به كار كمپين برابري در گوشمان مي خوانديد كه با مطالبات ما كاري نداريد و تنها روش ما را سودمند نمي دانيد.
در فرودگاه ياران همراهمان را دستبند زديد و گفتيد با مطالبات شما كاري نيست تنها مي خواستيم شما را آگاه كنيم كه كساني كه دعوتتان كرده اند قصد سوء استفاده از شما را دارند.
به كارگاهي يورش آورديد كه تنها قوانيني كه در كتاب ها به فروش مي رسانيد را آموزش مي داديم و تناقضات آن را برمي شمرديم و مي گفتيم كه حق ماست قوانيني برابرتر بخواهيم. يادتان مي آيد كه مي گفتيد با مطالبات شما كاري نيست كساني كه در كارگاه بودند سابقه هاي اين چنيني و آن چناني دارند. عجبا كه براي فهم اين سابقه ها تنها روزنه براي شما حمله به كارگاهي بود كه در آن جا تنها چند ماده قانوني كه شما اجرايش مي كنيد، آموزش داده مي شد.
به مترو و پارك و هر مكاني كه تنها براي جمع كردن چند امضاء رفته بوديم تا به مجلس بگوييم كه همه این افراد مي خواهند قوانين تغيير كند آمديد و دستبند بر يارانمان زديد. عجبا كه بازهم با مطالبات ما كاري نداشتيد و تنها مي خواستيد مكان هاي مان را تغيير دهيم. به خانه هاي مان آمديد و كم كم حكومت نظامي در خيابان ها و خانه هايمان برقرار كرديد. وادارمان كرديد در خانه هايي با ديوارهاي شيشه اي زندگي كنيم. اما ما چه داشتيم كه از شما پنهان بماند. ما چه داشتيم جز زندگي هاي در هم آميخته با خواسته يمان كه هميشه فريادشان مي زديم. چشمان تان نديد كه اين خواسته ها چگونه با ديوارهاي هر خانه كه آرامشش را ربوديد عجين شده بود. اما در مقابل ديوارهاي شيشه اي كه براي مان ساختيد هر روز و هر روز با تيره تر كردن چشم بندها و عوض كردن اسامي خود را پنهان تر مي كنيد.
هر بار قول داديد كه افشاي مان مي كنيد و ما فلان هستيم و فلان. هربار گفتيد كه به اينجا و آنجا وصل هستيم و گول اين و آن را مي خوريم و حال عجبا كه يك پله جلوتر آمديم. حال ديگر اين ماه هستيم كه ديگران را به بيراهه مي كشانيم. هرگز توانستيد چيزي به غير از آرمانهايمان را از آرامش به تطاول رفته مان بيابيد تنها روش هاي غيرقانوني شما بود كه گسترده تر و غيرقابل باورتر مي شد.
عجبا كه بعد از سه سال فهميديد كه با مطالباتمان كار داريد؛ همان مطالباتي كه از روز اول با آن مساله داشتيد، اما چگونه مي توانستيد به آن اعتراف كنيد؟ چگونه مي توانستيد بگویید در سرزميني كه برديوارهايش نوشته ايد بهشت زير پاي مادران است به مادران و دختران همين سرزمين را به جرم آنكه مي گويند بهشت ارزاني تان تنها لحظه اي برابرتر مي خواهيم به زندان مي افكنيم؟
از چه اين همه واهمه داريد از قدرت مردانه اي كه سال ها نامشروع داشته ايد و لحظه اي نمي خواهيد به فكر از دست دادن آن باشيد؟
38 روز از بازداشت كاوه مي گذرد و من چه تلخ هستم زماني كه به لحظه لحظه ي اين روزهاي بي حقوقي زنان و مردان سرزمينمان فكر مي كنم، سرزميني كه دوستش داريم و آرمان مان بهتر زيستن ساكنانش است.
اكنون ديگر با آسودگي تمام به ما مي گوييد كه شما كه هستيد [در اين سرزميني كه آن را به تمامي از آن خود مي دانيد] كه خواهان تغيير قانون باشيد. اكنون به سادگي. از شما مي پرسم اگر اين قانون به ما ربطي ندارد پس چگونه با استناد به آن دربندمان مي كنيد؟
از شما مي پرسم اگر تغيير قانون به ما ربطي ندارد آيا شكستن همين قانون وظيفه شما شده است؟ چگونه است مايي كه تغيير اين قوانين را از قانون گذاران مي خواهيم، به حركت در چارچوب آن اعتقاد داريم اما شمايي كه از تغيير قوانين وحشت داريد و آن را هم چون آيه هاي آسمانی مي پنداريد نمي توانيد لحظه اي به آن احترام بگذاريد؟
من چه تلخم زماني كه به لحظه لحظه هاي قانون شكني شما مي انديشم. من چه تلخ مي شوم هرگاه رعايت قانون را به يادتان مي آورم، به ياد شمايي كه ادعا داريد سخت مي خواهيد از قانون حراست كنيد و تغييرش را برنمي تابيد و آنگاه فرياد تحقيرتان بر آسمان مي رود و توهين ها آغاز مي شود كه "قانون را ما تعيين مي كنيم". كينه ها انباشته مي شود. جايگاهتان را به رخ مي كشيد كه مي توانيد در اين جايگاه قانون بي قانوني را باب كنيد.
به خانه مان پا مي گذارم. آرامشي ندارم تا لحظه اي در آنجا بمانم. به ياد ديوارهاي شيشه اي خانه هايمان مي افتم و ديوارهاي بلندي كه در فراسوي خانه هايمان ساخته ايد. به شعري كه كاوه از زندان سروده گوش مي دهم. مي شنوم كه او هم تفاوتي ميان اين زندان ها قايل نيست.
زندان، فقط استثنای آزادی نیست
زندان، آنجایی است که زندگی در تنگنا قرار می گیرد؛ در تنگنای نیازها
زندان آنجایی است که دیوارهایش سرانه ی هر نفر را تعیین می کند:
مرز هر زندگی، یک متر مربع
با این وجود، چندان تفاوتی با جهان بیرون ندارد
جای تنگی است که در یک دره فراخ قرار گرفته
به همین جهت، دیوارهایش بیشتر دیده می شود
ورنه شیشه های جهان بیرون، تنگی بیشتری دارند
دیوارهای شیشه ای جهان بیرون، تا اعماق قلب ها ادامه دارند
تنها تفاوتشان این است که دیده نمی شوند
از این رو، تجربه این جای تنگ، این زندان
مثل پادزهری است که شیشه های زندگی را مرئی می کند
آن زمان است که
ارزش زندگی مشخص می شود:
یک متر مربع، مرز هر زندگی*
شعر: كاوه مظفري/ اوين/ 20 خرداد 1388
+ نوشته شده توسط تـا آزادی جـلوه و کــاوه در و ساعت
|